تبليغاتX
قصر عشق
 
شــــــــروعـــــــي دوبـــــاره
نوشته شده توسط 000 در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 |
به نام سلطان قلبها                             به نام شاهین آشنای عشق

سلام

سوگند به لبت به گیسوانت به کمان ابروانت به قشنگی لبانت به دو

چشم سبز رنگت که تو را از جان پرستم .

به امیر کاروانها به اسیر ساروانها به عروس آسمانها به غمی کز تو

رسیده که تو را از جان پرستم .

زندگی را با تو دوست دارم              بی تو ماندن مشکل است 

اگر رفتم روزی از اینجا به یادم باش به یادم باش               

نوشته شده توسط 000 در دوشنبه هفتم آبان 1386 |

گل اگه به رنگ لباي تو باشه قشنگه


عشق اگه توي اون چشاي تو باشه قشنگه


تو اگه بشکني دلو مي ميرم اينجا بي تو


باز تک و تنها مي شم آخ دريغ نکن عشقتو


دنيا مال من ميشه وقتي تو يار من بشي


عاشقتم جون خودم دل نمي دم به هيچ کي


من عاشقت مي مونم تا ابد تا ته قصه


اينقده ناز نکن واسه دلم لوس بازي بسه


گلهاي دنيا مال تو خوب نازتو مي کشم


دوست داشتي پيشم بيا تو قدم بذار رو چشم


اين دل من قد تموم گلها خاطر خاته


نا مهربوني عزيزم ببين دل زير پاته


تو همون تک گل سرخي توي گلدون چشام


مي چکن اشکام رو گلبرگ دستات تو روياهام


خداييش خيلي ماهي زيباتر از تو ديگه نيست


حيف که دستامون جداست تو دستاي همديگه نيست


گل مال تو عشق مال تو تو مال من من مال تو


وقتي نيستي دلخوشم من آره به خيال تو

 

 

نوشته شده توسط 000 در جمعه چهارم آبان 1386 |
 

پنجره ای هست در آنجا رو به دریا که غروبش را کران تا بیکران

                       انوار تو پر میکند

 

  وساحلی گرمتر از عشق که جای پای ما بر آن حک می شود

 

        ومن باور میکنم که دریا مانوس با ساحل است

نوشته شده توسط 000 در جمعه چهارم آبان 1386 |
        همه شب با صدای اشک زمین به خواب

         میروم شب را دوست دارم چون دیگر

    خورشید شاهد گناهان شرم آور انسانها نیست

          وزمین از خورشید شرمنده نمیشود

عاقبت این چشمهای گریان هم باز خواهد ایستاد ومرثیه

                     روزهای تلخ من

                   به پایان خواهد رسید

نوشته شده توسط 000 در جمعه چهارم آبان 1386 |
خواهم رفت از اینجا :آنجا که جز تو خیالی نیست وجز عشق تو چاره ای!

خواهم رفت از اینجا :که دیگر برای پریدن پرنده ای نیست وجز مرگ چاره ای!

تو را میشناسم در اشکهایی که ریختم که با عشق در وجودم ریشه کردی ومرا در

                                   خود خشکاندی!

تو آن روئیایی هستی که سالها آرزوی تورا میکردم واکنون جز افسوس دیگر چیزی

                                         نیستی!

           تو آن لحظه اوج من هستی که باید برای رسیدن به تو فنا شوم !

             توهمانند کوهی بزرگ هستی در درون قلب سیاه وتاریک من:

                         لحظه آتشفشان تو هنگام مرگ من است.

تومثل واژه ای هستی که هرگز تو را نخواهم فهمید وبی هیچ ادعایی از تو خواهم

                            گذشت تو لحظه مرگ من هستی !

    آن لحظه که میشکنم !

                                  آن لحظه که میخشکم !

                                                                آندم که میافتم!

نوشته شده توسط 000 در جمعه چهارم آبان 1386 |
با تو بو ده ام همیشه ودر همه جا با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام من را از تو گریزی نیست

چنان که جسم را از روح وزمین را از آسمان ودرخت را از آفتاب.

تو دلیل حیا تمن بوده وهستی با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام .

علت بودن من تو هستی .

پاسخ من به آغاز وپایان زندگی این است :

همیشه با تو:

با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده ایم واشک سوزان بر کناره زرین آن فرو میریزیم اما:

روزی می رسد که مرگ نقاب از دیدگانم بر می دارد وهر آنچه را که در زندگی مورد علا قه ما بود از ما می گیرد  فقط آن وقت است که می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده وما از روز نخست از این جام جز با ده خیال ننوشیده ایم /

نوشته شده توسط 000 در پنجشنبه سوم آبان 1386 |
با وزش باد وریزش برگان زرد آفرین آتش نیمه مشتعل دلها خاموش می گردد وعشق بهاری هم چون گلی با طراوت پژمرده میشود .وباد ملایم پاییزی صفحات آن را هم چون دل شاداب من پراکنده میکند .غنچه گلهای بهاری همچون دل شاداب من پرا کنده می کند ....غنچه گلهای بهاری همچون لبخند

شیرین  دلبران فصل پاییز شکفته وپرپر می گردد عشق من نیز آن بلبل سر مست که هر دم بر گلی زیبا می نشیند .با شروع  خزان از هم می پاشد افسوس..........

افسوس که حزن و اندوه خزان عشق به ابدیت را اتز قلبم می زداید وآتش آنرا برای همیشه  از دلم محو

میکند .

به یاد می اورم که در پای بوته گل سرخی آرمیده  بودم .گل سرخی به دستم داشتم  وبه یاد تو میبوییدم

ودر عالم خیال بر سینه ات جای میدادم .

اما...بادی خشن وغضبناک گلبرگها را پر پر کرد واز دستم ربوده بود این باد هم مانند تو دلی از سنگ داشت  زیرا تو هم چنین جفایی  در حقم نمو دی .

آتش عشق خود نیز با آن گل ها به سوی دیگری فرستادی آری تو وباد خزان سوزش مطبوع عشقم

را بجایی بردی که در آنجا جز خدای پاک ومقدس والهی عشق کسی را قدرت  پرواز نیست .

با کاسته شدن حرارت دل رنج کشیده ام  روح وجانم از این محیط پر شور  وغوغا به مکان ساکت وآرامی خواهد رفت ودر وقت من دیگر حزن واندوهی در دل رنج دیده ام نخواهم داشت

نوشته شده توسط 000 در پنجشنبه سوم آبان 1386 |